گنجشک و خدا...

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می‌گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه می‌گفت:*می‌آید؛ من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی‌ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد.*و سرانجام گنجشک روی شاخه‌ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب‌هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: *با من بگو از آن چه سنگینی سینه‌ی توست.* گنجشک گفت: *لانه‌ی کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی‌هایم بود و سرپناه بی‌کسی‌ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی‌موقع چه بود؟ چه می‌خواستی از لانه‌ی محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟!* و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین‌انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت: *ماری در راه لانه‌ات بود.خواب بودی. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون کند.آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.*

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود!

خدا گفت: *و چه بسیار بلاها که به واسطه‌ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمن‌ام برخاستی.*

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فروریخت. های های گریه‌اش ملکوت خدا را پر کرد!.....

........................................................................

مجله موفقیت

.............................

/ 26 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سلام

شب ايستاده است. خيره نگاه او بر چار چوب پنجره من. سر تا به پاي پرسش ، اما انديشناك مانده وخاموش: شايد از هيچ سو جواب نيايد. *** ديري است مانده يك جسد سرد در خلوت كبود اتاقم. هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است، گويي كه قطعه، قطعه ديگر را از خويش رانده است. از ياد رفته در تن او وحدت. بر چهره اش كه حيرت ماسيده روي آن سه حفره كبود كه خالي است از تابش زمان. بويي فساد پرور و زهر آلود تا مرزهاي دور خيالم دويده است. نقش زوال را بر هر چه هست، روشن و خوانا كشيده است. در اضطراب لحظه زنگار خورده اي كه روزهاي رفته درآن بود ناپديد، با ناخن اين جسد را از هم شكافتم، رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن اما از آنچه در پي آن بودم رنگي نيافتم. *** شب ايستاده است. خيره نگاه او بر چارچوب پنجره من. با جنبش است پيكر او گرم يك جدال. بسته است نقش بر تن لب هايش تصوير يك سؤال

پيمان دانشفر ۱۸ ساله

طومار دلتنگی من آغاز بی پایان شده در خانه ی قلبم کنون احساس من پنهان شده باید نگفت حرفی دگر رسم است اینجا بی کسی آغاز فصل تازگی در این قفس زندان شده وقتی نمی آید سحر دیگر چه امیدی به تو گویی که بعد از این فراق غم در دلم مهمان شده شعری نمی خوانم دگر جز اولین احساس تو هر چند می دانم که باز این زندگی ویران شده بعد از سکوتی نا تمام در جاده های انتظار سهم من از دلبستگی،تنهایی و هجران شده هر چند باید طی شود اندوه بغضی بی صدا حرفی بگو باور کنم این زخم هم درمان شده

پيمان دانشفر ۱۸ ساله

اگه دست خود من بود پا تو دنیا نمی ذاشتم گل عشق و آرزو رو توی قلبم نمی کاشتم اگه چشمامو می خوندی همیشه پیشم می موندی رفتی اما ندونستی منو از ریشه سوزوندی اگه دست خود من بود راه رفتنو می بستم واسه خاطرت عزیزم هر دلی رو می شکستم هر کسی قسمتی داره توی آلبوم زمونه یکی دل میکنه میره یکی تا ابد می مونه حالا قسمت من این شد تو گذشته جا بمونم تو که پر کشیدی رفتی من دیگه از کی بخونم

سلام

سلام خوبی؟ ممنونم از لطفتون کامنتهاتون خیلی زیبا بودن مخصوصا گل من باغچه نو مبارک.... خیلی زیبا بود بازم ممنونم که سر زدین همیشه منتظر حضور گرمتون هستم شاد باشید

سلام

سلام وبلاگ اپ شده و منتظر حضور گرم شماست اگه اپ جدید رو نمیبینید کلید اف 5 را بزنید ضمنا من فردا شب چند روزی به مسافرت میرم اگه زنده بودم و عمری باقی بود و برگشتم باز هم مزاحم شما دوست خوبم میشم تو این مدت وبلاگ را تنها نگذارین باز هم از شما ممنونم موفق باشی

عليرضا

سلام خيلي خيلی زيبا بود ميشه بهش گفت داستانک من که لذت بردم

هادی

کجايی خانم نوروزی ؟

سلام

سلام دلم برای دوست گلم تنگ شده گفتم یه سری بزنم شاد باشید